أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

154

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

ابو سفيان و اصحابش چون از احد باز گشتند بروحاء رسيدند پشيمان شدند و يكديگر را ملامت كردند گفتند : ما چه كرديم نه محمّد را كشتيم و نه غارتى كرديم بر زنان ايشان ، قومى را بكشتيم و جماعتى اندك و ضعيف را باز گذاشتيم ، باز گرديد تا برويم و دمار از آن باقى كه مانده‌اند بر آريم ، اين خبر برسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد خواست تا كافران را بترساند و از خويشتن شدّتى و شوكتى بنمايد تا كافران پندارند كه مسلمانان را قوّتى است كه از قفا مىبروند ، باز گرديد و بفرمود تا ندا كردند كه : رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از قفاى اين كافران بخواهد رفت ساز رفتن بايد كرد و مردم بيشتر مجروح و رنجور بودند رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برخاست و وجوه صحابه ؛ و رفتند تا به جائى كه آن را « حمراء الأسد » خوانند و از آنجا تا بمدينه هشت ميل بود معبد خزاعى برسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بگذشت و او مشرك بود ؛ و بنى خزاعه مسلمان و كافر همه هواخواه پيغمبر بودند و با رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عهد داشتند ، گفت : يا محمّد سخت است بر ما اين رنج كه بصحابهء تو رسيد اگر آسايشى بودى به بودى و بگذشت ، چون بابو سفيان رسيد بروحاء ؛ او را گفت : چه ميكنى ؟ - گفت : عزم آن داريم كه برويم و بقاياى اصحاب محمّد را مستأصل كنيم ، معبد گفت : بىخرد مردى ، محمّد را ديدم و اصحابش با لشكرى كه مثل آن نديدم ساخته و بچارده « 1 » و آنان كه حاضر نبودند حاضر شده و بتعجيل و تاختن از پى شما مىآيند و تأسّف ميخورند بر آنكه چرا رها كرديم شما را و اگر تا بدر مكّه برويد همانا كه بيايند و باز نگردند و ابو سفيان و قومش را تخويفى عظيم كرد از رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ابو سفيان گفت : ما ايشان را مجروح و منهزم و متفرّق رها كرديم ، گفت : آن ندانم كه شما چه كردى « 2 » امّا اكنون لشكرى ديدم كه از شوكت و عدّت و حرص ايشان بر شما مرا در دل آمد كه بيتى چند گفتم ، ابو سفيان گفت : آن بيتها چيست ؟ - گفت : كادت تهدّ من الأصوات راحلتى * اذ سالت الأرض بالجرد الابابيل تردى باسد كرام لا تنابلة * عند الّلقاء و لا خرق معازيل

--> ( 1 ) - كذا در نسخهء قديمى صريحا ( بجيم سه نقطهء فارسى ) و در ساير نسخ و در تفسير ابو الفتوح « بجارده » . ( بجيم عربى ) ( 2 ) - يعنى كرديد طبق اصطلاح تفسير ابو الفتوح .